اکیپ پروانه های سرخ ۱
به پنجره زل زدم. انقدر محوش شدم که تصویر خودم رو توش دیدم.
صدای ماشین منو به خودم اورد . به پایین نگاهی انداختم
خودش بود،دایی دایی سام . ۴۰ سالش بود و خیلی مهربون بود.
با شنیدن صدای در از اتاق خارج شدم . روی نرده ی پله ها نشستم و ده برو که رفتیم . خونهی ما سه طبقه بود و اتاق منم طبقه سوم بود .یکهو حواسم آمد سر جاش و فهمیدم دارم می خورم زمین . چشمامو بستم و منتظر شدم تا بخورم زمین که یهو بت دستای نرمی گرفته شدم.
چشم راستمو باز کردم که دایی سام گفت:تو نمی خوای درست شی نه؟
تک خنده یی کردم که صدای رادمان و رایان رو شنیدم . رادمان برادر بزرگم و رایان کوچیکس