Diana

وب همی چی آزاده لذت ببرید و با پست های زیباتون اینجارو منفجر کنید

 به پنجره زل زدم. انقدر محوش شدم که تصویر خودم رو توش دیدم.

صدای ماشین منو به خودم اورد . به‌ پایین نگاهی انداختم

خودش بود،دایی دایی سام . ۴۰ سالش بود و خیلی مهربون بود.

با شنیدن صدای در از اتاق خارج شدم . روی نرده ی پله ها نشستم و ده برو که رفتیم . خونه‌ی ما سه طبقه بود و اتاق منم طبقه سوم بود .یکهو حواسم آمد سر جاش و فهمیدم دارم می خورم زمین . چشمامو بستم و منتظر شدم تا بخورم زمین که یهو بت دستای نرمی گرفته شدم. 

چشم راستمو باز کردم که دایی سام گفت:تو نمی خوای درست شی نه؟ 

تک خنده یی کردم که صدای رادمان و رایان رو شنیدم . رادمان برادر بزرگم و رایان کوچیکس